سلام...
...........................................
...........................................
روزها بدنبال هم گذشتند...
هنوز هم نفسی می آید!
کوچه های زندگی خالی از منظره ای که بتوان دیدش...
یا آیه ای که بتوان خواندش...
یا آهنگی که بتوان شنیدش...
تنها و تنها رنجی است که نا گزیر باید کشیدش...
گویند تو جوانی!
تو در آستانه ی 20 سالگی هستی!
اما چه خبر دارند که دردهای کهنه ی درون سینه, هر روز زخم تازه ای بر پیکر این پیرمرد جوان قالب می زند.
قلبی که شکست دیگر التیام نمی یابد!
و دنیای من و تو جز این کاری نمی داند.
گاهی افراد می گویند دنیای من با تو فرق دارد!
اما این دنیا خود به من آموخت که جز خشم و ظلم روی دیگری ندارد!