تبليغاتX
دل نامه
دل نه , مرداب غم ها
 

سلام...

...........................................

...........................................

روزها بدنبال هم گذشتند...

هنوز هم نفسی می آید!

کوچه های زندگی خالی از منظره ای که بتوان دیدش...

یا آیه ای که بتوان خواندش...

یا آهنگی که بتوان شنیدش...

تنها و تنها رنجی است که نا گزیر باید کشیدش...

گویند تو جوانی!

تو در آستانه ی 20 سالگی هستی!

اما چه خبر دارند که دردهای کهنه ی درون سینه, هر روز زخم تازه ای بر پیکر این پیرمرد جوان قالب می زند.

قلبی که شکست دیگر التیام نمی یابد!

و دنیای من و تو جز این کاری نمی داند.

گاهی افراد می گویند دنیای من با تو فرق دارد!

اما این دنیا خود به من آموخت که جز خشم و ظلم روی دیگری ندارد!

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/12/05  |
 
سلام دوستان

بعد از مدتها دوری اومدم که فقط یه آپ کرده باشم و از همه کسایی که این مدت به دلنامه سری زدن تشکر کنم

منم بیاد همتون بودم

انشاالله بزودی آپ میکنم

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/12/04  |
 

پیش رویم :

یک برگ ... دو برگ ... صد برگ ... هزار برگ ...

برگ ها می ریزند ...

کف باغ ...

و چاره ای نیست !

فقط می توان نظاره کرد و گریست !

################################

پشت سرم :

آن رهگذری که در را کوفت ...

گفتم کیست؟

گفت من رهگذرم ...

در را برایش گشودم ، اما ...

ماند .

و در آن باغ بهاری سکنی گزید !

و بهای ماندنش را نیز پرداخت !

« پاییز» را ...

و خودش چندی بعد ، باغ را به قصد سفری نو ترک گفت ، اما ...

یادگارش را برای همیشه در باغ محبوس کرد !

« پاییز» را ...

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/06/07  |
 کودکی ساده و تنها ...

باز می خوابم و می بینم در خواب ...

کودکی خسته ، که سکنایش دشتی آبیست ، آبی رویاها

کودکی خسته که به هیچ غمی ، گذرنامه به مقصد سیمایش را نمی دهد ، اما ...

دلش از هجوم غم ها ، مردابی بیش نیست .

هر چند که حلقه چنگال های زمخت ستم گردنش را رنجانده ،اما ...

با خود می گوید ؛ شاید این انگشتان ، از ترس لغزیدن بر روی پل شب و افتادن در چاله ای تاریک ، گردنش را تگیه گاه گزیده اند .

آه ، دلش چون چشمه ساده و صاف است .

چشمان درشت سیاهش ، غرق در معصومیت ، به دشت می نگرد ...

هوش و حواسش جمع ...

شاید در پای خرسی پیر ، تیغ تیزی قصد رفتن می کند .

او همیشه حاضر است ...

شاید بال زیبای کبوتر بچه ای ، از سنگینی رنج روزگار ، بر زمین زانو زده .

اما ...

شب ، وقتی کودک خسته به کلبه باز می گردد ؛ (کلبه ای ساکت و سرد ...)

و در را می گشاید ...

تنها رختخواب کهنه اش به استقبال او می آید!

و تنها پتوی گرم و کوچکش او را در آغوش می کشد!

وتنها تاریکی شب اشت که تا صبح بر بالینش بیدار است ...

که مبادا کودک ، در تنهایی ، از چیزی بترسد!!!

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/06/07  |
 

سلام بچه ها

به خدا این چند وقته که نبودم غرق مشکلات بودم

شاید دیگه نتونم زود زود بیام نت

خیلی حالم بده

روحم خیلی خیلی پریشونه

برام دعا کنین

امیدوارم این آخرین باری نباشه که میام نت

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/06/04  |
 زندان تنهایی

زندان تنهایی من آنقدر وسیع است که نمی توان دیوارهایش را یافت تا از آن بالا کشید و خلاص شد .

زندان تنهایی من به وسعت کوه ها و دریاها و دشت ها ست .

من و طبیعت تنها ، بی هیچ انسانی ، حتی بی وجود خدا !

با خورشید سخن می گویم ، فکر می کنم او رفیق تنهایی های من است . اما شب میشود و او مرا ترک می کند .

با ماه سخن می گویم ، می خواهم از دردهایم برایش بگویم . اما او نیز چند خطی بیش از سخنانم را گوش فرا نداده ، به من پشت می کند و میرود .

می خواهم سفره دل را برای دریا بگشایم ، اما او با صدای مهیب موج هایش با تهدید مرا به سکوت وا می دارد .

درمانده به کوه پناه می برم اما او نیز مسخره کنان با تکرار سخنانم راه بازگشت را به من نشان می دهد .

خدا هم که گویا در بیرون از مرزهای این زندان بی مرز اصلا" صدایم را نمی شنود .

ناگزیر به شکنجه گاه زندان تنهایی پناه می برم و در آنجا دردناک ترین ناله دنیا به گوشم می رسد .

صدای فریاد سکوت خودم که از شدت غم ، گلویم را می فشارد و اشک از چشمانم سرازیر میشود .

آه ، چه صدای دلخراشی . . .

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/05/20  |
 غربت

امروز جمعه است . روزی که واژه غربت بهتر در آن معنا می شود .

روزها می گذرند و برای من همه اش تکراری است ؛ همه اش جمعه .

در شهر خودم و در منزل خودم ودر اتاق خودم ، حتی با خانواده و

 دوستان خودم احساس غربت می کنم .

شبها وقتی سر بر بالشت می گذارم ، تنها مسکن فشار های بی امان

 بغض در گلویم ، گریه است .

چه بگویم که کس ندید گریه هایم را ، اگر

 هم دید ، خندید .

خودم هجده ساله ام اما قلبم هشتاد ساله ، آیا کسی فهمید؟

زخم سر بازی بر پیکره ی روحم تا عمق قلبم وارد شده و مستمراً

شیره روحم از آن تراوش می کند ، آیا کسی فهمید؟

خواستم بلند شم و بایستم اما از سنگینی قلبم سر خوردم و سرنگون

 شدم ، آیا کسی فهمید؟

خدایا تو مرا تنها آفریدی . اگر اینها انسانند پس من از گونه ای

دیگرم و اگر انسان منم پس بقیه چیستند؟

وقتی نمی توانیم با هم صحبت کنیم ، وقتی احساسات یکدیگر را درک

 نمی کنیم ، وقتی برای هم مهم نیستیم ، وقتی دلمان برای هم

 نمیسوزد ، وقتی همدیگر را می آزاریم و . . .

دیگر چگونه همه ی ما از یک گونه ایم؟

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/05/19  |
 دلتنگی یا چیز دیگر

حس دلگیری است که بعد از ظهرهای جمعه بیش از مواقع دیگر مرا درگیر خود می کند .

شاید بخواطر این است که یکی دیگر از واحدهای زندگی بپایان میرسد و عمرمان میگذرد و بد احساسی است حس تلف شدن عمر !

دلم بشدت سنگین میشود ، دنبال موقعیتی میگردم که غمها را از شکل غیر مادی خودشان به شکل مادی اشک تبدیل کنم و مقداری از سنگینی دلم بکاهم !

اما دلتنگی ! برای چه؟ شاید برای روزهای پاک کودکی که هر چه بیشتر بدانها فکر می کنم ، تلخی روزگار حال بیشتر نمایان میشود و بر وسعت غم ها افزوده تر . . .

در زندگی دو چیز داشتم که هر دوی آنها را از دست داده ام :

دومیش روزها وشب هاییست که بیهوده می گذرند و کاری از دستم ساخته نیست . فقط دارم خسته تر و داغون تر به خط پایان نزدیک میشوم . چون در جاده زندگی فقط دو تابلو نصب شده که یکیش توقف ممنوع و دیگری دور زدن ممنوع است .

و اولینش که بشدت بر آتش درون قلبم هیزم میافزاید ، معصومیت و پاکی از دست رفته دوران کودکیم است که وقتی خواب دوران کودکیم را میبینم ، از این همه بی آلایشی مست میشوم و وقتی بیدار میشوم مثل اینکه از خط پایان گذشته ام .

 

آنقدر احساس گناه و ناسپاسی از خداوند درونم فشرده شده که دیگر نمی توانم حرف هایم را برایش بازگو کنم .

فکر می کنم که او با من قهر است ، از من رنجیده . با من غریبه شده یعنی من با او غریبه شده ام .

تنها مونس غربت و دلتنگی هایم را که با دعا و التماس ازش گرفته بودم ، چه زود باز پس گرفت .

اما بزرگترین غصه ام این است که احساس میکنم در در لینکستان دل هیچ کس اول لیست نیستم ، شاید حتی در لینکستان دل خودم . . .

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/05/19  |
 پند عبرت

زندگی به من فهماند :

به معصومیت و مظلومیت چشم ها اعتماد نکن !

به بازی و رقص لب ها اعتماد نکن !

وقتی گریه می کنی اگر کسی تو را دید ، به تغییر حالت چهره اش اعتماد نکن !

اگر غم بزرگی در دلت بود و دودل بودی که آن را برای کسی بگویی یا نه ، به «به من اعتماد کن»ها اعتماد نکن !

اگر برای کسی درد دل کردی ، به «میفهمم»ها اعتماد نکن !

اگر خدا چیزی بهت بخشید ، روی بخشش مجددش حساب نکن !

روی کمک هیچ موجود مادی و غیر مادی حساب نکن !(واژه «کمک» هیچ نمودی در بعد ماده و معنا ندارد)

 

فقط به یک چیز اعتماد کن : ( زندگی)

حال می خواهم زندگی را از دیدگاه خودم برایتان تعریف کنم :

زندگی یعنی حسرت ، حسرت یعنی همه چیز در حد آرزو ، آرزو یعنی دلخوشی ، دلخوشی یعنی فرار از دردها ، درد یعنی حقیقت و حقیقت یعنی . . .

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/05/19  |
 تشکر از تنها ... خودم

ازت ممنونم !

چون :

تو تنها کسی هستی که وقتی غمگینم ، می گذاری بغلت کنم!

تو تنها کسی هستی که وقتی گریه می کنم ، اشک هام رو میبینی و اونها رو پاک می کنی!

تو تنها کسی هستی که وقتی دلم پره ، سکوت می کنی و همه حرف هام رو می شنوی!

تو تنها کسی هستی که نمی خوای فریبم بدی!

تو تنها کسی هستی که وقتی یه تصمیمی دارم ، کمکم میکنی که بلند بشم و رو پاهام وایسم!

تو تنها تکیه گاه منی!

و بخواطر خیلی الطاف دیگه ات . . .

ازت ممنونم ؛ زانوی من

|+| نوشته شده توسط حمید در 87/05/17  |
 
 
بالا